..وچه امیدعظیمی به عبث انجامید
درمیان من وتوفاصله هاست..
گاه می اندیشم ....
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد..
که مرا زندگانی بخشد
دفتر عمرمرا...
با وجود توشکوهی دیگر
رونقی دیگر هست..
می توانی تو به من ..زندگانی بخشی
یا بگیری ازمن آنچه را می بخشی
من بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم..
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو تنهایم..
چه امید عبثی............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:35  توسط رها
|
امروز روز سپاسگذاری از خداوند است زیراکه عشق را آفرید
تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن تا باتمام وجود
به او بگوییم عشق من روزت مبارک
ولنتاینتان مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 17:50  توسط رها
|
آرزو دارم که نترواد اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
پیشاپیش سال ۹۰ رو به همه هموطنان عزیزم تبریک میگم
امیدوارم واسه همه سالی سرشار از خیرو برکت و موفقیت های
شغلی وتحصیلی و همه جور خوبی وموفقیت مفیدی باشه
بهترین هارو برای بهترین هموطنانم در سال نوداز خدای خوبم
ناتاناییل مهربانی ها آرزومندم.
لحظه هایتان مملو از شادی وآزادی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:59  توسط رها
|
امروز هوا بارونیه منم سرکارم ...هوای قشنگیه درای
رحمت الهی بازه..همه چی نوبه نظر میرسه ..ولی
لحظات خیلی کند میگذره ..شایدم من خیلی خستم
واسم کند میگذره..گفتم خسته وای خیلییییی خستم
خیلی هم جسمی هم یه خورده روحی ..دوست دارم
باآرامش یه مدت بشینم توخونه سرکارم نیام راحت دلم
ازکارکردن رفته خستم چجوری بگم کارم با روحیه ام
نمیسازه خداروشکر مجبوری هم ندارم که کار کنم فقط
تنها دلیلی که باعث شده هنوز تسویه نکنم اینکه
میترسم برم خونه نشین شم حوصلم سربره از بیکاری
پشیمون شم همین چون عادت کردم به کار کردن
میترسم سختم باشه هرچند دانشگاه سرگرمم میکنه
تازه یکی ازدلایل مهمه استعفا ازکارم شاید همین درسم
باشه درسام سخته باید باآرامش مطالعه کنم حالا
ببینیم خداچی میخواد راضیم به رضای او...خودمونیم ها
هوای مشتیه...! جون میده بدون چتر بری زیربارون یه
دل سیر قدم بزنی ..بعدم یه کاسه آش گندمه داغ داغ
داغ..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:51  توسط رها
|
یه سلام داغ کی یخای زمستونیمون وا بشه
نمیدونم چرا یهو برآن شدم این وبلاگو راه اندازی کنم و
یه جمله گذاشتم رفت تا الان...
نمی دونم ولی اون لحظه دوست داشتم یه جا باشه تادور از
هر بایدونبایدی هر وقت هرحسی داشتم توش بنویسم ..
شاید لبریز احساس بودم الان م یه جور خاصی ام انگار
دوست دارم یکی دوسم داشته باشه یه حسی که منو رها
نمی کنه ..احساس یکنواختی میکنم دوست دارم عاشق بشم
عاشق یکی که عاشقم باشه ولی نیستم و این باعث میشه
در اوج شلوغی وازدحام دوستان احساس تنهایی بکنم ...
شاید طبیعیه چون هرکسی نیاز به این داره که به نوعی
متفاوت از محبت های خانواده ودوستان مورد محبت قرار
بگیره... منم مستثنی نیستم در هر حال الان کمی آروم
شدم انگار دلم گرفته بود والان واشد انگار دیگه همچین
نیازی هم ندارم جالبه نه؟ شاید اثر دلتنگی عصر پنج
شنبه هستش ... همیشه شاد باشید بااااییییییی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 16:45  توسط رها
|
کشش ساحل اگر هست
چراکوشش موج...؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 16:34  توسط رها
|